حكايت اسلام آوردن يك خبرنگار زن انگليسي

 

در روزهاي پس از واقعه 11 سبتامبر 2001 ميلادي كه آمريكا آماده حمله به افغانستان مي شد. خبر دستگيري يك خبرنگار زن انگليسي بنام جون ردلي در افغانستان توسط حكومت طالبان. يكي از تيترهاي مهم اخبار جهان شد.

بقیه مطلب را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

آثار و فوائد ايمان

هر چند از آنچه تا كنون گفتيم تا حدی آثار ايمان مذهبی روشن گشت ، برای اينكه بهتر با آثار نيك اين " سرمايه پرارزش زندگی " و اين " ملك معنوی " آشنا بشويم مستقلا اين بحث را طرح و عنوان می‏نمائيم : تولستوی نويسنده متفكر روسی می‏گويد : ايمان آن چيزی است كه مردم با آن زندگی می‏كنند . حكيم ناصرخسرو علوی خطاب به فرزندش می‏گويد :
ز دنيا روی زی دين كردم ايراك
مرا بی دين ، جهان چه بود و زندان

پاورقی : . 1 آل عمران : . 83 . 2 روم : . 30

مرا پورا ز دين ملكی است در دل
كه آن هرگز نخواهد گشت ويران
ايمان مذهبی آثار نيك فراوان دارد چه از نظر توليد بهجت و انبساط ، و چه از نظر نيكو ساختن روابط اجتماعی ، و چه از نظر كاهش و رفع ناراحتيهای ضروری كه لازمه ساختمان اين جهان است اينك آثار ايمان مذهبی‏ را در اين سه بخش توضيح می‏دهيم : الف . بهجت و انبساط ب . نقش ايمان در بهبود روابط اجتماعیج . كاهش ناراحتيها که انشا... در قسمت های بعدی این سه بخش را توضیح می دهیم

ایمان به خدا


        

  به خداایمان داشته باشیم انگاه خواهیم دیدکه انجام هیچ کاری غیرممکن نیست.  

ایمان به خدا عمیق است، ایمان به خدا از جنس مفاهیمى است که همه انسانها توانایى دریافت آن‌را دارند. ایمان به خدا، بر خلاف تصور مشهورى که رایج است، به‌معنى مسلمان بودن و شهادتین گفتن نیست.

 اگر کسى شهادتین – اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله- را گفت، البته مسلمان مى‌شود  یعنى احکام ظاهرى اسلام، مثل نماز، روزه، زکات، حج و جهاد بر او واجب مى‌شود و طبق قوانین اسلامى عقد مى کند و کفن و دفن او، آداب و رسوم خاص خود را دارد. اما این مسلمانى است، نه موحد بودن.

در قرآن بسیارى از منافقین را خداوند به پیامبر یادآورى مى‌کند که با آنها کارى نداشته باشد، آنها ادعاى ایمان به خدا مى‌کنند، اما خداوند مى‌فرماید «آنها مسلمان هستند، اما مومن نیستند.»

ایمان به خدا، یعنى اینکه در قلب و جان خود خدا یکتایى که ما را آفریده و همه جهان را آفریده، بپرستیم و براى او شریک و همتایى در این ستایش و پرستش قائل نباشیم. ایمان به خدا، یعنى ما معتقد هستیم که خدا ما را آفریده و ما بنده او هستیم و هیچ‌کس دیگرى را قابل ستایش نمى‌دانیم.

ایمان به خدا یعنى خدایى که مى‌پرستیم و یکتا مى‌دانیم، مالک حقیقى همه چیز بدانیم. اوست که ما را آفریده و اوست که جان ما را باز مى‌ستاند و به سوى خودش باز مى‌گرداند، بنابراین باید بر طبق دستورات او عمل کنیم و کارهایى که او خواسته انجام بدهیم و اعمالى را که نهى کرده، مرتکب نشویم.


بخشش

فردی با هوش که در حال سفر کردن بود،سنگ با ارزشی را از يک رودخانه پيدا کرد.روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود.فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند.مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد.او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد.مسافر در حالی که به خوشبختی خود ميباليد،آنجا را ترک کرد.او ميدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد،تا او را ر طول زندگی تامين کند.اما چند روز بعد بر گشت تا سنگ را به صاحبش باز گرداند.او گفت من خيلی فکر کرده ام و ميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش است.اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی.

به من آن چيزی را بده که در درون توست وتو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه بدهی

زندگى مانند قهوه است

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.

پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.

...........

در آن هنگام از خلافت هارون الرشید که برمکیان در مسند قدرت بودند و بسیار مشهور و مقتدر مردی نزد هارون آمد و گفت من از خاندان برمکیان هستم حال از تو تقاضا دارم که مرا جزو این خاندان ندانی و میخواهم از آل برمک نباشم هارون بسیار تعجب کرد اما تقاضای او را پذیرفت مدتی بعد ستاره اقبال برمکیان افول کرد و بدنبال آن تمام خاندان برمکیان مورد آزار قرار گرفتند و هارون دستور داد تا تمام اموال آنان را مصادره کنند وقتی مامورین برای مصادره به نزد آن مرد رفتند او گفت خلیفه مر از آل برمک نمیداند او را به نزد هارون بردند بسیار تعجب کرد و گفت از کجا میدانستی که چنین اتفاقی برای برمکیان می افتد او گفت:
در باغ نشسته بودم و به فواره آب نگاه میکردم دیدم که آب وقتی به اوج میرسد سقوط میکند و به پایین میریزد دانستم که هر صعودی را نزولی است و چون برمکیان در آن هنگام در اوج بودند فهمیدم که به زودی سقوطشان شروع خواهد شد

هرچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند

يك نجار مسن به كارفرمايش گفت كه مي خواهد بازنشسته شودتا خانه اي براي خود بسازد و در كنار همسر و نوه هايش دوران پيري را به خوشي سپري كند.
كار فرما از اينكه كارگر خويش را از دست مي داد، ناراحت بود ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت. كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه اي برايش بسازد و بعد بازنشسته شود.
نجار قبول كرد ولي ديگر دل به كار نمي بست، چون مي دانست كه كارش آينده اي نخواهد داشت. از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده كرد و كارش را از سر سيري انجام داد.
وقتي كارفرما براي ديدن خانه آمد، كليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه هديه من به شماست، بابت زحماتي كه در طول اين سالها برايم كشيده ايد.
نجار وارفت، او در تمام اين مدت در حال ساختن خانه اي براي خودش بود و حالا مجبور بود در خانه اي زندگي كند كه اصلا خوب ساخته نشده بود!

پسر نابینا

پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:نابینا هستم، کمکم کنید! یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟ مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :ا مروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم…

نتیجه اخلاقی:........

مردی با 4 همسر

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار
میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه
مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری
تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این
روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود
که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور
شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و
ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی
بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم
از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت
فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو
خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی
!
شاه نگاهی
انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو
مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار
همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها
نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با
ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول
: روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن
مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟

معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند. فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سيب‌زمينى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته هر کجا که می‌روند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده. به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسيد: «از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى داشتيد؟» بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه می‌داريد و همه جا با خود می‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد. حالا که شما بوى بد سيب‌زمينی‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟

چه کسی کر است؟

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ! نتيجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد!

مهر مادری

چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.
مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد. پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.»قابل توجه است که قدرت ارواره های فک تمسا از فشاری که یک کامیون به زمین میاورد بیشتر است!!!!! اینو قبلا تو یه مجله خواندم.

بهترین اندرز

مردی با اصرار بسيار از رسول اكرم يك جمله به عنوان اندرز خواست .
رسول اكرم به او فرمود :
" اگر بگويم به كار می‏بندی ؟ "
- " بلی يا رسول الله ! "
" اگر بگويم به كار می‏بندی ؟ "
- " بلی يا رسول الله ! "
- " اگر بگويم به كار می‏بندی ؟ "
- " بلی يا رسول الله ! "
رسول اكرم بعد از اينكه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهميت‏ مطلبی كه می‏خواهد بگويد كرد ، به او فرمود :
" هرگاه تصميم به كاری گرفتی ، اول در اثر و نتيجه و عاقبت آن كار فكر كن و بينديش ، اگر ديدی نتيجه و عاقبتش‏
صحيح است آن را دنبال كن و اگر عاقبتش گمراهی و تباهی است از تصميم‏ خود صرف نظر كن

saira

تاجرى که ميخواست از رودخانه بگذرد


روزى از روزگاران قديم، تاجرى ‌ميخواست از رودخانه عبور کند، پس قايقى اجاره کرد و به راه افتاد ولى وقتی به وسط رودخانه رسید قايق به موج تندی برخورد کرد و واژگون شد و تاجر در میان اب افتاد. تاجر که خود را در حال غرق شدن مى‌ديد شروع کرد به فرياد زدن و کمک خواستن.

اتفاقا ماهیگیر پیری در رودخانه تور ماهیگیریش را پهن کرده بود و سرگرم ماهیگیری بود که فریادهای همراه با اضطراب مرد تاجر را شنید. تاجر تا او را ديد فرياد زد و التماس کنان گفت : "ای ماهیگیر! من مرد ثروتمندی هستم، اگر مرا از غرق شدن نجات بدهی در عوض صد سکه ى نقره به تو خواهم داد. زود باش ، بیا عجله کن. "

مرد ماهیگیر بدون اينکه حرفى بزند یک راست به سوی او آمد و با سرعت او را از اب بالا کشید و نجات داد و به کنار رودخانه رسانید. مرد تاجر لباسهایش را عوض کرد و سپس ده سکه ى نقره به مرد ماهیگیر داد.

مرد ماهیگیر به سکه ها نگاه کرد و با تعجب از تاجر پرسيد : "مگر نگفتی صد سکهء نقره می دهم، پس چرا... "، مرد تاجر مجال نداد ماهیگیر حرفش را تمام کند با کمال بیحوصلگی گفت :"تو مگه چقدر در روز درمياورى که بيشتر مى‌خواهى؟! امروز در عرض چند لحظه ده سکه ى نقره به دست آورده ای چطور راضی نیستی؟!"

پیر مرد آهی کشید و چیزى نگفت و آرام آرام به سوی قایق خود برگشت. برحسب اتفاق پس ازچند روز مرد تاجر که دو باره به رودخانه رفته بود کف قایقش با سنگ نوک تیزی تصادف کرد و سوراخ شد و اب از کف ان شروع کرد فواره زدن. مرد تاجر با نگرانی و ترس فریادهای در هم و بر همی می کشید و اضطراب نشان می داد و قایقش هم هر لحظه از اب پر می شد و به غرق شدن نزدیکتر می گردید. ماهیگیر که قبلا زندگی او را نجات داده بود ، باز در دور دست مشغول گرفتن ماهی بود ، افرادی از کنار ساحل که غرق شدن قایق تاجر را می دیدند با فریاد به مرد ماهیگیر گفتند: زود باش! برو ان مرد را نجات بده! اما پیر مرد با بی اعتبایی و بدون اینکه سرش را برگرداند گفت :" من نباید به کسی که به قول خود وفا نمی کند و پیمان شکن و دروغگوست کمک کنم ."

طولى نکشید که تاجر عهد شکن، در آبهای ژرف رودخانه غرق شد و جان خود را بر سر طمع خود گذاشت.

::: سنگ تراش ناراضی :::

در افسانه ها آمده است، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، روزی از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است. و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان نیز ناچارند به حاکم احترام بگذارند. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم آن وقت از همه قویتر می شدم.

در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد، در حالی که روی تخت روانی نشسته بود مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را آزار می دهد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و آرزو کرد که سنگ باشد و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همانطور که با غرور ایستاده بود و به هیبت و شکوه خود می نگریست، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
__________________

اگر خودمون بوديم چه كار مي كرديم؟؟؟

مي گن يه روز يه كوهنورد كوله اش رو بست و تك وتنها به كوه زد، رفت ورفت و رفت و... بالا ، بالا، بالا،وبالاتر و ..... ديگه غروب شده بود ولي كوهنورد همچنان ادامه مي داد. كم كم هوا تاريك شد . ديگه شعاع ديد كوهنورد كوتاه شده بود.ناگهان زير پاي كوهنورد خالي شد و اون به طناب اطمينانش آويزون شد
حالا اون توي تاريكي كوهستان تك و تنها ميون زمين وآسمون مونده بود .
فرياد زد : خداي من به دادم برس . خداي من به دادم برس . خداي من....
ناگهان صدايي در كوهستان طنين انداز شد: آيا من خداي تو ام ؟
كوهنورد فرياد زد : آري ، توخداي مني
صدا گفت : تو مطمئني كه من مي تونم تو رو نجات بدهم ؟
كوهنورد فرياد زد : آري .
صدا گفت :اون طناب رو پاره كن.‌‍
چند هفته اي گذشت . يك گروه كوهنوردي كه از اونجا رد مي شد جنازهء كوهنورد را ديد كه از طناب آويزون شده در حالي كه با سطح زمين فاصلهء خيلي كمي داشته

لطفا اين داستان رو بخونيد و نظرتون رو بگيد......

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . ? هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم ? فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند...

ایا شیطان وجود  دارد؟!

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

پیامی از مردگان به خاک نشینان

اي خاک نشيناني که سخنان مرا مي خوانيد يا مي شنويد!! به مردم بگوييد:

اگر پرده ي ناداني از برابر چشمانمان کنار رود خار و خونابه ي اندوه را در چشم و دلمان خواهيم ديد..............

اي زندگان خاک نشين!! از کساني مانند من تقوا و ترس از خدا را از ياد بردند عبرت بگيريد مبادا کاري کنيد که آيندگان از شما سرنوشت تلخ عبرت بگيرند .............


اي زندگان عالم دنيا !! اگر انچه را که ما مي بينيم شما مي ديديد همانند زنان فرزند مرده که مشت عزا و اندوه به سينه مي کوبند و اشک جدايي از ديده مي بارند سراسيمه و پريشان سر به بيابان مي گذاشتيد و بر کردار زشت خويش اشک پشيماني مي ريختيد و آن چنان آشفته پريشان احوال و سرگردان مي شديد که دارايي خويش را بي نگهبان رها مي کرديد و سر به کوه و دشت مي گذاشتيد...............


شما اي انسان ها !! بدانيد بالاخره از دنيا و آنچه در آن است روزي دست خواهيد کشيد و از آن جدا خواهيد شد و به راهش روان خواهيد گرديد که ما آن راه را رفتيم ما با آن همه قدرت و توانايي که داشتيم روزي پيکر بي جانمان را با ناتواني بسيار بر مرکبي چوبين سوار کرده اند و به سوي قبرستان خاموش بردند و در قبر ميهمان اعمالمان کردند..................


به هوش باشيد براي جسم ما از اغوش زمين گوري و از مال هاي دنيا کفني و از استخوان پوسيده ي مردگان گذشته همسايه و همخانه اي بر گزيدند همسايه اي که هر چند با بانگ بلند او را فرياد زني او نمي شنود و پاسخ نمي دهد......................


بدانيد همانگونه که روزي عريان قدم به عالم خاک گذاشتيم روزي برهنه درون خاک خواهيم خفت و به ديار خاموشان مي شتابيم.


اکنون ما در دياري هستيم که اهالي ان جملگي در هول و هراسند در ميان گروهي هستيم که به ظاهر آسوده خوابيده اند اما در واقع اسير و گرفتارند انان هيچ وقت به اقامتگاهمان نمي ايند و با ما انس نمي گيرند و با همه ي نزديکي همچون همسايگان با هم معاشرت نمي کنند ..


اي بندگان خدا ! اکنون که در ارامش هستيد و قلم فرشتگان نويسنده ي کردار به کار است به کردار و رفتار پسنديده بکوشيد حال که توبه ي توبه کنندگان با ايمان پذيرفته و قبول مي گردد هرچه زودتر توبه ي حقيقي کنيد..................


اي مردمي که کوشش شما به دست آوردن دنياست !! اين را بدانيد که بهره ي هر يک از شما از اين همه ثروت دنيا يک قطعه ي کفن و يک قطعه ي زمين به قدر درازي و پهناي شماست...............


اي مردم دنيا تا فرصت داريد و مرگ گريبانتان را نگرفته است باقي مانده ي عمر را غنيمت دانيد و خانه ي قبر و عالم برزخ و قيامت خود را آباد و اصلاح کنيد ..............

اي فرزندان دنيا !! تا چشمانتان باز و گوش هايتان شنوا و زبانتان گويا است از دفتر زندگي پر خاطره ي ما عبرت بگيريد و آنچه را که دشمنان دين و از خدا بي خبران به شما گفته اند از آن دوري نماييد و از عقوبت سرنوشتتان در بيم و هراس باشيد.

زندگي برگي در مسير باد نيست زندگي امتحان ريشه هاست
همين تمام
سكوت ممنون

سلام عليكم
خواهرم وبرادرم اينرا  تصور كن كه ملك الموت به سراغت آمده و مي خواهد روحت را از اين تن و روي زيبايت بگيرد تو چطور ميخواهي كه روحت خارج شود. و اگر مسلمان واقعي باشي پس به تو تبريك مي گويم و بيين روح انسان مسلمان چطور خارج مي شود. اما اگر از كساني بودي كه در فرائض و فرمانهاي خداوند كوتاهي كردي پس مواظب باش و به خداوند توبه كن قبل از اينكه ملك الموت به سراغت بيا و روحت را بگيرد سپس ببين روح كسي كه نافرماني الله مي كند چطور خارج مي شود و روح كسي كه مومن است چطور خارج مي شود. .... اما روح مومن
1- پائين آمدن فرشته هايي سفيد چهره از آسمان و با آنها كفني از كفنهاي خوشبوي بهشتي است و جلو مرده مي نشينند2- نشستن ملك الموت كنار سر ميت و به او مي گويد ايتها النفس المطمئنه
3- روح به آساني خارج مي شود 4- نماز فرشته ها بر ميت بعد از خروج روح از او
5- باز كردن درهاي آسماني جهت استقبال روح او 6- خارج شدن بويي خوش از روح انسان مومن بعد از مرگش 8 - فرشته ها روح مومن را در آسمانها تشييع مي كنند و او را به بهترين اسمهايش صدا مي زنند. 9- دستور دادن الله جهت نوشتن اسم او در رديف و ديوان خير
9- يك ندا دهنده از آسمان ندا مي دهد كه اين ندا دهنده الله است و مي گويد بنده من راست بود و راست گفت او را در بهشت وارد كنيد و براي او دري از درهاي بهشتي باز كنيد.
10 - اعمال خوب او به صورت و قيافه يك مرد زيبا و خوشگل نمايان مي شود و به بشارت و مژده خوب مي دهد. 11 - وقتي كه بهشت را ميبيند در حالي كه او هنوز در قبرش است مي گويد اي الله برپائي قيامت را سريعتر و زود بگردان

اما خارج شدن روح كافر و بدكار .........
1- پائين آمدن فرشته هايي سياه چهره و سختگير و خشمگين براي گرفتن روح كافر
2- نشستن ملك الموت پيش سرش و مي گويد ايتها النفس الخبيثه ... اي نفس خبيث و بد طينت
3 - فرشته ها به او لعنت مي فرستند و درهاي آسمان بر او بسته مي شوند و بيرون آمدن بويي بسيار بد از او 4- خداوند مي گويد اسم او را در بدكاران بنويسيد در پائينترين زمين و جهنم و درجه
5- روح او چنان به زمين زده مي شود كه در جسمش مي افتند
6- دري از درهاي جهنم در قبرش باز مي شود و از لهب و گرمي جهنم بر وارد مي شود و قبرش بر او تنگ مي شود. 7 - اعمال بد او بصورت يك مرد زشت و قبيح نمايان مي شود و از او بويي بد مي آيد و به او مي گويد بشارتت مي دهم به چيزي كه تو را آزار دهد اين همان روزي است كه به تو وعده داده شد 8 - فرشته اي كور و لال و كر سراغ او مي آيد و به او با او ضربه اي ميزند كه اگر به كوهي اين ضربه را بزند كوه تبديل به خاك مي شود 9- وقتي انسان بدكار جهنم را ميبيند در حالي كه در قبرش است مي گويد اي الله قيامت را بر پا نكن
------------------------------ خداوندا ما را از مومنان قرار بده و به ما بهشت نعيم عطا كن و ما را از قوم كافران قرار نده و ما را از عذاب دردناك جهنم نجات بفرما اي رحيم و خداوندا خاتمه ما را خوب بگردان آمين يا رب العالمين

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته

كان هناك رجل اعمى إستيقظ مبكرا ليصلي صلاه الفجر في المسجد لبس وتوضأ وذهب إلى المسجد
وفي منتصف الطريق تعثر ووقع وتوسخت ملابسه قام ورجع إلى بيته وغير ملابسه وتوضأ وذهب ليصلي
وفي نفس المكان تعثر ووقع وتوسخت ملابسه قام ورجع إلى بيته وغير ملابسه وتوضأ وخرج من البيت
لقي شخص معه مصباح سأله : من أنت ؟
قال : انا رأيتك وقعت مرتين وقلت انور لك الطريق إلى المسجد ..
ونور له الطريق للمسجد وعند باب المسجد قال له : أدخل لنصلي .. رفض الدخول
وكرر طلبه لكنه رفض وبشده الدخول للصلاة
سأله : لماذا لاتحب أن تصلي ؟
قال له: انا الشيطان
انا أوقعتك المره الاولى لكي ترجع البيت ولاتصلي بالمسجد ولكنك رجعت
ولما رجعت إلى البيت غفر الله لك ذنوبك ،،
ولما أوقعتك المرة الثانية
ورجعت إلى البيت غفر الله لأهل بيتك ،،
وفي المرة الثالثة خفت أن أوقعك فيغفر الله لاهل قريتك.
فلا تجعلوا للشيطان عليكم سبيلا

ترجمه به فارسي :

بسم الله الرحمن الرحيم
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي مرد جواب داد كه من تو را ديدم كه دوبار در وسط را افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد
پس اي برادران عزيز هيچ وقت راه نفوذي براي شيطان در بين خودتان ايجاد نكنيد
اميدوارم كه از اين مطلب استفاده ببريد
.................................................. ......................
ترجمه شده توسط : انجمن اينترنتي مسلمان ISLAM_BOY
و من الله التوفيق



داستان زیبا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بوداو هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

داستان(يك ساعت ويژه)

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود: سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟ بله حتمأ. چه سئوالي ? بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول میگیرید؟ مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي میکنی؟ فقط ميخواهم بدانم.-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار!

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد وگفت: ميشود 8 دلار به من قرض بدهيد ؟مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود دراشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه

هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 8 دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش ميآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. خوابي پسرم ؟ نه پدر ، بيدارم.من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراح ت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 8 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد وبا ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا 20 دلار دارم. آيا م ي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!

مشکلات

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم :

اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن...

و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود...

برگرته از سایت تابش